حالا دیگه وقتی یه روزی، یه جایی، یه کسی می گه مشهد دلم می لرزه.
کیارستمی، بهساز طب، کنفرانس بینایی ماشین، مجله عکس و کاریکاتور، جزوه دلداری 30 دی، بلیط قطار 8 بهمن، جا غرق زشک نما، زبی، شاندیز، کتاب فروشی امام، پارک ملت، فازی، هندونه، ویونای نفتی، نغندر، پارکینگ دانشکده...
و n+1 جا و حس و یاد دیگه که زیگماشون اینه که حس غریبی دارم.
وقتی خواسته باشی به جایی متعلق نشی و بشی؛ وقتی تلاش کنی هیچ رد پایی تو دلت باقی نمونه و بمونه؛ وقتی سعی کنی که هیچ اسمی خاص نشه و بشه، وقتی مرز های محکمت، آروم و ظریف کمرنگ بشن....
فردوسی هم میره تو لیست تربیت، سمپاد، بوعلی، زاگرس، متانت.
می شه از همون نوع مالکیت ها که دوستش دارم؛ از اونایی که هیچ کس بهت نداده و هیچ کسی هم نمی توته ازت بگیرتش. از همون لعنتی های دوست داشتنی.
اما این قسمت لعنتی اش این بار قوی تره، خیلی هم قوی تره!
خسته ام، به همون آستانه انفجاری رسیده ام
دوشنبه بر می گردم ( یا می رم؟! )
هما
12:11 PM