برای او که خواست آسمان مان یکی باشد، بی سقفی...
هی رفیق!
آن قدر دوستت دارم که می خواهم دوست بمانی
می خواهم نگاهت کنم، لبخند بزنم، سکوت کنم
می خواهم زلال باشم و رها
می خواهم در ازدحام تلخ روز ها؛ شیرین بماند این خاطره.
می دانم که می توانم
هما
8:17 PM
چمدون باز
یه عالمه لباس وسط اتاق
n تا کتاب که آخرش از بی جایی به 2 میل می کنه
خوراکی های مامان خانوم
دوربین بابا
فیلم هایی که به زور لای لباس ها چپونده می شه
تلفن های خداحافظی
تیک های آخر, تو دو لیست
و این فولدر no-words که دل تنگی رفتن رو شونصد برابر می کنه
فردا بر می گردم مشهد
هیچ رقمه دوست ندارم برگردم
درس و پروژه است که مونده و من که هیچ کاری نکردم و اساتید خفن خشن که منتظرند
مامان که فعلنی داغه و بابا هم که نیست
داداش کوچیکه هم که مسواک به دست، می گه ممکنه دفعه آخری باشه که یه آدم هایی رو می بینی!
تراژدی اش تو راه آهنه!
تا اطلاع ثانوی زندگی حس غریبی است که یک هما دارد
هما
2:25 AM