قطعه گم شده



برای او که خواست آسمان مان یکی باشد، بی سقفی...


هی رفیق!
آن قدر دوستت دارم که می خواهم دوست بمانی
می خواهم نگاهت کنم، لبخند بزنم، سکوت کنم
می خواهم زلال باشم و رها
می خواهم در ازدحام تلخ روز ها؛ شیرین بماند این خاطره.

می دانم که می توانم

هما



 


چمدون باز
یه عالمه لباس وسط اتاق
n تا کتاب که آخرش از بی جایی به 2 میل می کنه
خوراکی های مامان خانوم
دوربین بابا
فیلم هایی که به زور لای لباس ها چپونده می شه

تلفن های خداحافظی
تیک های آخر, تو دو لیست
و این فولدر no-words که دل تنگی رفتن رو شونصد برابر می کنه

فردا بر می گردم مشهد
هیچ رقمه دوست ندارم برگردم
درس و پروژه است که مونده و من که هیچ کاری نکردم و اساتید خفن خشن که منتظرند

مامان که فعلنی داغه و بابا هم که نیست
داداش کوچیکه هم که مسواک به دست، می گه ممکنه دفعه آخری باشه که یه آدم هایی رو می بینی!
تراژدی اش تو راه آهنه!
تا اطلاع ثانوی زندگی حس غریبی است که یک هما دارد

هما



 

 

Home
Email


Favourite  Blogs



Archive

May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007

 



 





Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com