قطعه گم شده



امشب
یه نازنین ای گفت:

تو آسمون ، همیشه از یه ارتفاعی به بعد؛ دیگه هیچ ابری وجود نداره.
هر وقت آسمون دلت ابری بود، با ابرا نجنگ؛
فقط اوج بگیر.

سعی کنیم که بتونیم.

هما



 


در راستای عرایض شخص شخیص مشکلی نیست و فرمایشات بنده و ریسولوشن های سال نو


این که دیروز دانشکده علوم و پزشکی؛ هیچ خاطره ای از مرداد 85 و 84 نداشت،
و بیمارستان بوعلی منو یاد متولدین اسفند نینداخت، حله دیگه؟!

اینم که تو لاین اولی یه پسره دوچرخه سفید داشت، تصادفی بود. هوم؟!

اصلنم دلم نگرفت که درست پیش همون صندلی قرمز ها به شهرزاد گفتم سلام عسلم.
بعدشم اون آشه و اون خانوم خوش صدا هه،
بلک دلستر های هما- پگی، خامه عسل های کثیف عباس آباد و اون گنج نامه آخری،
که پررنگ نشد که...

به رو خودمم نیاوردم که شهرزاد دم هتل انقلاب از تو پرسید،
و بعدشم دم اون پارکه که یاد سیگار کشیدن تاریخیه نیفتادم که!

حالا این که اتفاقا سمپاد و پیتزا دیانا هم سر راهم بود،
و دست بر قضا بارون هم می بارید و پرایزنر هم در گوش ما می نواخت،
که مهم نیست؛ هست؟!

این که خونه خوشگله ساره نزدیک اون چهار راهه بود،
و فقط همون صندلیه خالی بود که روش اول کتاب قرمزه رو نوشتم،
و برگشتنی، پرده سیاهای خونه بغلی خیس خیس بود،
و تازشم من بغض نکردم، ایده آله دیگه، نه؟!


الان هم که حال همه ما خ و ب است!
خ و ب .... چون قرار شده خودم را بسپارم به سفر.

هما



 


دردا
دردا که مرگ
نه مردن شمع و
نه بازماندن ِ ساعت است،
نه استراحت ِ آغوش ِ زنی
که در رجعت جاودانه
بازش یابی
نه لیموی پر آبی که می مکی
تا آنچه به دور افکندنی ست
تفا له ای بیش
نباشد :

تجربه یی ست
غم انگیز
غم انگیز
غم انگیز
به سال ها و به سال ها و به سال ها...

دیروز آن قدر آرام و بی سر و صدا رفت که دلم گرفت؛ برای پدرش، مادرش، عزیزانش.
فقط می دانستم؛ مرگ فرزند از دل خراش ترین هاست؛
اما حالا می بینم؛ می شنوم؛ می چشم؛ لمس می کنم.... ویران کننده است

می گفتند بهار موسم عشق است و زلالی و پاکی ....

دلم گرفت از رفتن ها، از پایان هایی که حتی خود یک آغازند، از دنیا...

من دلم سخت گرفته است
از اين مهمان خانه مهمان کش روزش تاريک

هما



 


هزار و سیصد و هشتاد و پنج

فروردین: تریلوژی، دوچرخه سفیده
اردی بهشت: تهران سه تایی، جا موندن کارت، پارک گفتگو
خرداد: شاگرد دوم

تیر: تکتیکز، آی سی تی
مرداد : شاگرد اول، بی حسی مطلق
شهریور: 2589، مشهد، 20 ساعت، نفت

مهر: تنهایی
آبان: سینگل ها، تهران، گیت
آذر: کمی زیاد درد، دل تنگی، پوست انداختن

دی: هما، رضایت، سکوت
بهمن: امتحان، استک آور فلو، حضور فیزیکی
اسفند: تریلوژی، شاندیز، نوستالژی، صبوری

هما



 


بیا و حال اهـل درد بـشـنو

هما



 


اسفند رو همیشه دوست داشتم.
یه جور بدی خوبه،
یه حس دوست داشتنی چسبناک همراشه.
از اونا که انگاری دنیا وایساده و یه عالمه وقت داری؛
از اونا که شباش کش میاد و می شه یه حباب تنهایی و یه هما و یه دنیا کتاب و موزیک و فیلم و یه دکمه ری پلی.
پر می شه از حال و هوای سفر و راهی بودن؛
از اونا که می شی اون مسافری که می ذاره و میره؛
از اون حس های خوب عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست؛
از همون آرامش ها که اگه n+1 نفر هم سعی کنن به همش بزنن، نمی تونن!

انگار حس می کنی چیزی تا پایان نمونده و این باقی مونده رو باید بهترین باشی.
دوست دارم اسفند رو.

هما



 


رهایی

این یکی، دو روز نبودم. خبرو که دیدم، یخ کردم.

نگرانم، نگران، ناراحت، عصبی ...


هما



 


این دوست جان ما می گفت مسنجر، اسمایلی Fuck رو کم داره ها، ما نمی فهمیدیم.
آهای! Fuck Them All رو پایه ام این روز ها بدددددددددددد!

هما



 

 

Home
Email


Favourite  Blogs



Archive

May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007

 



 





Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com