در راستای عرایض شخص شخیص مشکلی نیست و فرمایشات بنده و ریسولوشن های سال نو
این که دیروز دانشکده علوم و پزشکی؛ هیچ خاطره ای از مرداد 85 و 84 نداشت،
و بیمارستان بوعلی منو یاد متولدین اسفند نینداخت، حله دیگه؟!
اینم که تو لاین اولی یه پسره دوچرخه سفید داشت، تصادفی بود. هوم؟!
اصلنم دلم نگرفت که درست پیش همون صندلی قرمز ها به شهرزاد گفتم سلام عسلم.
بعدشم اون آشه و اون خانوم خوش صدا هه،
بلک دلستر های هما- پگی، خامه عسل های کثیف عباس آباد و اون گنج نامه آخری،
که پررنگ نشد که...
به رو خودمم نیاوردم که شهرزاد دم هتل انقلاب از تو پرسید،
و بعدشم دم اون پارکه که یاد سیگار کشیدن تاریخیه نیفتادم که!
حالا این که اتفاقا سمپاد و پیتزا دیانا هم سر راهم بود،
و دست بر قضا بارون هم می بارید و پرایزنر هم در گوش ما می نواخت،
که مهم نیست؛ هست؟!
این که خونه خوشگله ساره نزدیک اون چهار راهه بود،
و فقط همون صندلیه خالی بود که روش اول کتاب قرمزه رو نوشتم،
و برگشتنی، پرده سیاهای خونه بغلی خیس خیس بود،
و تازشم من بغض نکردم، ایده آله دیگه، نه؟!
الان هم که حال همه ما خ و ب است!
خ و ب .... چون قرار شده خودم را بسپارم به سفر.
هما
4:17 PM
دردا
دردا که مرگ
نه مردن شمع و
نه بازماندن ِ ساعت است،
نه استراحت ِ آغوش ِ زنی
که در رجعت جاودانه
بازش یابی
نه لیموی پر آبی که می مکی
تا آنچه به دور افکندنی ست
تفا له ای بیش
نباشد :
تجربه یی ست
غم انگیز
غم انگیز
غم انگیز
به سال ها و به سال ها و به سال ها...
دیروز آن قدر آرام و بی سر و صدا رفت که دلم گرفت؛ برای پدرش، مادرش، عزیزانش.
فقط
می دانستم؛ مرگ فرزند از دل خراش ترین هاست؛
اما حالا
می بینم؛ می شنوم؛ می چشم؛ لمس می کنم.... ویران کننده است
می گفتند بهار موسم عشق است و زلالی و پاکی ....
دلم گرفت از رفتن ها، از پایان هایی که حتی خود یک آغازند، از دنیا...
من دلم سخت گرفته است
از اين مهمان خانه مهمان کش روزش تاريک
هما
7:43 PM
هزار و سیصد و هشتاد و پنج
فروردین: تریلوژی، دوچرخه سفیده
اردی بهشت: تهران سه تایی، جا موندن کارت، پارک گفتگو
خرداد: شاگرد دوم
تیر: تکتیکز، آی سی تی
مرداد : شاگرد اول، بی حسی مطلق
شهریور: 2589، مشهد، 20 ساعت، نفت
مهر: تنهایی
آبان: سینگل ها، تهران، گیت
آذر: کمی زیاد درد، دل تنگی، پوست انداختن
دی: هما، رضایت، سکوت
بهمن: امتحان، استک آور فلو، حضور فیزیکی
اسفند: تریلوژی، شاندیز، نوستالژی، صبوری
هما
8:03 PM
اسفند رو همیشه دوست داشتم.
یه جور بدی خوبه،
یه حس دوست داشتنی چسبناک همراشه.
از اونا که انگاری دنیا وایساده و یه عالمه وقت داری؛
از اونا که شباش کش میاد و می شه یه حباب تنهایی و یه هما و یه دنیا کتاب و موزیک و فیلم و یه دکمه ری پلی.
پر می شه از حال و هوای سفر و راهی بودن؛
از اونا که می شی اون مسافری که می ذاره و میره؛
از اون حس های خوب عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست؛
از همون آرامش ها که اگه n+1 نفر هم سعی کنن به همش بزنن، نمی تونن!
انگار حس می کنی چیزی تا پایان نمونده و این باقی مونده رو باید بهترین باشی.
دوست دارم اسفند رو.
هما
11:12 PM

رهایی
این یکی، دو روز نبودم. خبرو که دیدم، یخ کردم.
نگرانم، نگران، ناراحت، عصبی ...
هما
10:15 PM
این دوست جان ما می گفت مسنجر، اسمایلی Fuck رو کم داره ها، ما نمی فهمیدیم.
آهای! Fuck Them All رو پایه ام این روز ها بدددددددددددد!
هما
8:30 PM