دلم نامه می خواد، نامهء کاغذی؛ از اونا که بوی کاغذش، رنگ جوهرش، سین های کشیده اش، نون های کجش، یه حالیت می کنه، که دوست نداری تموم بشه، که دلتو می لرزونه
هما
2:07 AM
مرز دنیای بیرون رو با خودم گم کردم.
مدیریت زمانم، رابطه هام، حرفام، اهدافم و در ابعاد کلان! زندگیم رو از دست دادم.
حس ارتکاب اشتباه دارم، خیلی زیاد.
سردرگم، مناسب ترین کلمه ای بود که این روز ها در وصف خودم شنیدم.
بی تفاوت شده ام، به زمین و زمان و هر چه در این دو جاریست.
به شدت نیاز دارم چند روز به حدت تنها باشم
هما
2:08 AM
سعی که می کنم امروز رو تجسم کنم، از اون همه خنده چیزی نمی مونه.
یه عالمه راه، حرف، موزیک
و یه دنیا دل تنگی
......لرزید
هما
12:00 AM
هر چی دایره دوستی ها تنگ تر و عمق رابطه ها بیشتر می شه؛ توقع درک متقابل، توجه به حالات روحی، انتظار فهم درست و ... بالا تر می ره.
این وسط اون توقع کار رو خراب می کنه! یه جورایی تو دلت گردباده! منتظری تا یه عکس العمل ببینی و وقتی این انتظار، مدت ها بی پاسخ می مونه، یه فرسایش روحی بد ایجاد می شه. بعددددد، کم کم یاد می گیری که اساسا نباید توقعی از هیچ کس داشت!
در گذریم، فقط همین...
هما
12:31 AM
امروز این جا پر بود از اون هوا های لعنتی دوست داشتنی!
از اون دونفره های بی نفر دوم!
هما
1:23 AM
ولنتاین را با احساس نخاله گی بی نظیر و خنگیت مفرط درچهارمین کنفرانس ماشین بینایی و پردازش تصویر گذراندیم و به هیچ جایمان نیاوردیم که ...
هما
11:11 PM