قطعه گم شده



دلم نامه می خواد، نامهء کاغذی؛ از اونا که بوی کاغذش، رنگ جوهرش، سین های کشیده اش، نون های کجش، یه حالیت می کنه، که دوست نداری تموم بشه، که دلتو می لرزونه

هما



 


مرز دنیای بیرون رو با خودم گم کردم.
مدیریت زمانم، رابطه هام، حرفام، اهدافم و در ابعاد کلان! زندگیم رو از دست دادم.
حس ارتکاب اشتباه دارم، خیلی زیاد.
سردرگم، مناسب ترین کلمه ای بود که این روز ها در وصف خودم شنیدم.
بی تفاوت شده ام، به زمین و زمان و هر چه در این دو جاریست.
به شدت نیاز دارم چند روز به حدت تنها باشم

هما



 


سعی که می کنم امروز رو تجسم کنم، از اون همه خنده چیزی نمی مونه.
یه عالمه راه، حرف، موزیک
و یه دنیا دل تنگی
.
..
...
لرزید

هما



 


وز آتش سودای دل، ای وای دل؛ ای وای ما
ای وای ما
ای وای ما
ای وای ما

هما



 


هر چی دایره دوستی ها تنگ تر و عمق رابطه ها بیشتر می شه؛ توقع درک متقابل، توجه به حالات روحی، انتظار فهم درست و ... بالا تر می ره.
این وسط اون توقع کار رو خراب می کنه! یه جورایی تو دلت گردباده! منتظری تا یه عکس العمل ببینی و وقتی این انتظار، مدت ها بی پاسخ می مونه، یه فرسایش روحی بد ایجاد می شه. بعددددد، کم کم یاد می گیری که اساسا نباید توقعی از هیچ کس داشت!
در گذریم، فقط همین...

هما



 


و خداوند برای عذاب بندگان مخابرات را آفرید

هما



 


امروز این جا پر بود از اون هوا های لعنتی دوست داشتنی!
از اون دونفره های بی نفر دوم!

هما



 


ولنتاین را با احساس نخاله گی بی نظیر و خنگیت مفرط درچهارمین کنفرانس ماشین بینایی و پردازش تصویر گذراندیم و به هیچ جایمان نیاوردیم که ...

هما



 

 

Home
Email


Favourite  Blogs



Archive

May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007

 



 





Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com