این که نتونم دم رفتن پیشت باشم، بغلت کنم، ببوسمت
این که باید شماره ات رو دیلیت کنم
این که نمی دونم تا کی نمی بینمت
این که اون همه حس خوب و قشنگ، خاطره، حرف، دست از سر من برنمی داره
این که تو فردا اون سر دنیایی
این که این روزها تعداد رفتنی ها رشد نمایی گرفته
این که هر تیکه دلم یه گوشه دنیاس
این که این بغض لعنتی نمی شکنه
خیلی دردناکه
خیلی گریه داره
خیلی دلمو آشوب می کنه
خیلی زیاد
شهرزادتحمل می کنم، نه عادت، برای موفقیت و شادیت رفیق جان.
هما
2:13 AM
آمدم چون برف، سفید و بی لکه
و باریدم بی صدا
بر مسیرت
خواهم بارید
باز بسان برف
و آب خواهم شد بی صدا در کف دستانت...
بالاخره این جا برف اومد
هما
10:38 PM
اصلا می دونی چیه؟ آدم های نوستالژیک احساساتی رو باید رسما کشت!
کی فکرشو می کرد من - با شدت و دهن کجی، متمایل به تمسخر بخونید- دلم واسه همدان تنگ بشه؟!
اونم کی، من!
دلم برا خنده هامون تو کافی نت جاوید، پیتزا کاغذی های بعد کلاس زبان، شب های عباس آباد و سه کله پوک، موشک کاغذی ها ؛
دور تر؛
آپاچی ها، چغندرهای چیچیوتر، برف بازی، باغ خصوصیت، اون دفتر سیاهه، جدول های بوغ علی سینا، ترقه های ساره،
شلوغ کاری ی ی ی ی هامون، اتاق خوشگلهء دکتر، acm ؛
دور تر تر؛
سمپاد لعنتی دوست داشتنی، حیاط پشتی، کلاس های خانم شهسواری، فارابی، زمین هندباله
و شونصد تا چیزه دیگه
تنگ, تنگ, تنگ, تنگ شده ؛ حالا هی همتون بگین ارزش دلتنگی نداره، شده دیگه چی کارش کنم؟!
من گریه دارم
هما
1:49 AM
نوستالژی ویران کننده ای دارد این روز ها.... تلنگر که نه، زلزله است!
رسیتال گیتار و پیانو، اون آقاهه، سینما، کافه ستاره، دانشکده، سایت....
یادم نبود باز هم آذره!
هما
9:41 PM
رود به خواب دو چشم از خيال تو هيهات
بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
ای
کاش
عشق
را
زبان
سخن
بود
هما
12:04 PM