قطعه گم شده



بزرگ شدن؛ تو اين سرزمين، مترادف بدترين كلماته.
بزرگ شدن يعني بفهمي آدم ها اونقدر زبون و كوچيك و پست اند، كه براي موفق نشدن تو،
حاضرند دست به هر كاري بزنند و ايمان بياري به اينكه بشر ضعيفه و حريص، حتي دركهنسالي!
يعني براي گرفتن حق قانوني ات، تحقير و توهين بشي، اونقدر كه مطمئي شي، فقط پول و
پارتي يه كه مي تونه مساله اي رو قانوني جلوه بده و كشف كني كه بي اين دو عنصرحياتي،
ميشه؛ اما نمي خوان كه بشه!
يعني با تك تك سلول هات تبعيض و بي عدالتي رو احساس كني.
يعني فرهنگ لغاتت اون قدر گسترده بشه كه سوء استفاده از مقام و موقعيت شغلي، باند
بازي، فساد اداري، .... هم، داخلش جا بگيره.
يعني وقتي يكي كمكت مي كنه، مدت ها چهار شاخ + چشم بموني! كه اين بابا يا خيلي
پرته يا زيادي ماهه!
يعني شك نكني كه مبناي hex رو اساسا بيخود درست كردن. براي شمارش انسان هاي اين
حوالي، هميشه سيستم باينري كفايت مي كنه!
يعني هميشه يادت بمونه كه آدم هايي كوچيك پشت عنوان هاي بزرگ، پنهان مي شن.
يعني ديگه شبا، براي بد بيني، بي اعتمادي و بي تفاوتيت، دنبال دليل نگردي!

بزرگ شدن يعني
Forever Loop : بيفتي، بشكني، بند بزني، بلند بشي، ادمه بدي، راه بري، بدويي، محكم
باشي و تظاهر كني كه اتفاقي نيفتاده!

اينجا بزرگ شدن تلخه.

هما



 


تا جايي كه يادمه، براي من، هميشه زمان لازم بوده تا با واقعيت كنار بيايم.
هيچ وقت اونقدر قوي نبودم كه موقعيت رو درك كنم و بتونم حركتي در جهت بهبودش انجام بدم.
در حقيقت، تا مدتي فقط يه بي حسي مفرط زاينده است كه به زندگيم اضافه مي شه ،
ساعت ها بي انگيزه دراز مي كشم، نگاه مي كنم و فكر فكر فكر ...
انگار بهم يه سرنگ زده باشن و كل انرژيم تخليه شده باشه !
بايد كلي بگذره تا عادي به قضايا نگاه كنم، تا اصلا بتونم زندگي كنم.

نمي دونم ... شايد توقعم از خودم و زندگي بالاست، شايد اين هميشه "بهترين ها رو خواستن"،
باعث شده هيچ وقت به داشته هام، به كم ها، به معمولي ها، به ناكامل ها قانع نباشم.
شايد نتيجه طبيعي اين ايده آليستي بيش از حد من - و حتي يه ذره رئاليست نبودنم –
اين شوك هاي گاه و بيگاهه كه بهم وارد مي شه. شايد بابا راست مي گه كه من تو رويا زندگي مي كنم،
شايد زينب درست مي گفت كه مي خوام زمينو بهشت بكنم، شايد مطلق ها دير برام نسبي مي شن.

هيچ كدوم اينا بي تاثير نيستن اما من هم عوض شده ام.
ممم... ترجمه اش به زبون شما انسان ها يه چيزي تو اين مايه هاست:
حكمت، خواست، صلاح، توكل، دعا و كلماتي از اين رده برام غير قابل هضم شدن، آزارم مي دن،
نمي تونم باهاشون كنار بيام، وقتي از زبون كسي مي شنومشون از اون لبخند هاي تلخ احمقانه مي زنم!
شايد فارسيش! اين بشه كه ايمان- نه چندان داشته ام- رو از دست دادم،
ايمان به اينكه هميشه خدايي هست براي نسبت دادن بد هاي روزگار به خواست و مشيت و صلاح و حكمت اون و
خوب ها به لطف و مهربونيش، ايمان به دعا كردن، ايمان به اينكه صلاح انسان لزوما اوني نيست كه تصور مي كنه،
نمي تونم حسم رو خوب توضيح بدم، يه جور حس سرگردوني، معلق بودن، ...

تازه از اينا كه بگذريم، يه چيزي هست كه بدجور درگيرم كرده.
به معناي واقعي كلمه نمي دونم از زندگيم چي مي خوام!
يعني قبلنا مي دونستما، اما الان اون دور نمايي كه بايد رو، نمي تونم تجسم كنم،
كار هاي اضافه بر سازمان و كار هاي ضروريم همچين قاطي شدن كه مرزشون ناپيداست و اين نگرانم مي كنه.

بي حسي و نگراني و دودلي! (+ مسئولين زبان نفهم نا محترم اين روزهاي دانشكده) =====> ؟!
آي ي ي ي ي آش امروز حال داد + مرضيه تهش هم!

هي شهرزاد! حواسي كه ؟! اين روزا هر جا ما رو مي بري كلي نوستال‍ژيكمون مي كني!

هما



 

 

Home
Email


Favourite  Blogs



Archive

May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007

 



 





Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com