می رم زیر دوش و آب سرد و تا آخر باز می کنم.
دیگه صدای فریادهاشون شنیده نمی شه.
انگار هنوز باور نکرده ام روشنایی راهی به این خلوت سرد و تاریک ندارد.
آره؛ هنوز باورم نشده.
هنوز فکر می کنم اگه مامان این قدر کینه ای نبود،
اگه یه کوچولو حواسش بود، اگه بابا اون همه عصبی نبود،
اگه عمه رفته بود، اگه حمید یه کم دیرتر اومده بود،
اگه اگه اگه ...
هنوز فکر می کنم فاجعه اون طرف تره، نه اینجا!
انگار هنوز حماقت خاکستری است.
دوست داشتم همه اون چند ساعت، خواب بود.
دلم می خواست هیچ کدوم اون دیالوگ ها واقعی نبود.
...
حالا از لای در فقط بوی نفرت می آد،
من موندم و یک بی حسی مفرط زاینده.
صورتم رو می چسبونم به کاشی های سرد
چشمام گر گرفته، می بندمشون.
این خدای بزرگ شما کجاست؟
هما
10:37 PM
بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی ...خونه پره از صدای فرهاد، تقویم میگه آخرای اسفنده.
اما نه بویی از بهار هست نه حسی از نو شدن.
انگار نه انگار!
امسال نه برای کسی عیدی گرفتم، نه تبریک فرستادم،
نه لباس خریدم، نه آرایشگاه رفتم،
هیچ علاقه ای هم به تلفن های تبریک و دید و بازدید های زورکی ندارم.
دوست ندارم به هشتاد و چهار فکر کنم؛ به هشتاد و پنج هم
.فقط امیدوارم اون دوتا اتفاق خوب بیفته
اما شماها!
عجالتا سال نو مبارک، امیدوارم زیاد تا براتون خوب باشه
هما
1:33 PM
چقدررررررررررررر من این روز هاست، چقدرررررررررررچگونه ام؟
به گونه ای که دیگر محال است
دچار آن سادگی شوم
که چیزی را قطعا باور کنم
یا فکر کنم که عشق و نفرت، دو مفهوم جداگانه اند!
یا خوبی و بدی، یک چیز نیستند!
بزرگ شده ام؟
آری؛
آنقدر که خود را بلعیده ام.
هنوز قلب یک هیجان متوسط
(با اینکه دیگر می دانم تو خالی است)
مرا به سوی خودش می کشد
همین،
ثابت می کند که
زنده ام.
رها طباطبایی
هما
11:38 PM
خبببببببب،
دیگه رسما گور بابای سمافور و هیپ و فلیپ فلاپ و پایپلاین و تورینگ و گریدی و هیوریستیک و ارشد و سازمان سنجش و ...
اگه ادامه بدم، به جاهای باریک میکشه!
تموم شد،
نه ساعت با سیصد تا سوال کلنجار رفتیم تا بلکه فوقش لیسانس بشیم.
هی هم نپرسید چطور شد که اصلا نمی دونم چیکار کردم، می تونم فجیع گند زده باشم،
چون اصولا استرس وحشتناکی داشتم و سوال هاشم سخت بود و
منم تا می شد زدم که پاسخ نامه خیلی سفید نباشه!
حالا گذشته از کابوس ها و از خواب پریدن های مکرر این سه شب، یه تیکه از خوابم باحال بود.
تو خواب سوءال های معماری رو نمی تونستم حل کنم،
بعدش انگار فهمیده بودم که خوابم، هی می گفتم بیدارم کنید تا حل کنم!
و فرداش، معماری، واقعنی خیلی سخت بود، تو بیداری هم حل نمی شدن.
و اینکه برای بار n ام فهمستم که اساسا، آدم کنکور نیستم،
یعنی اهمیت قضیه و استرسم اونقدر بالاست که کارایی و تمرکزم رو کلا مختل می کنه،
موقع لیسانس هم همین طور بود. گرچه دیگه الان در آستانه 24 سالگی ضایعست!
اما خب اینجوریم دیگه.
بعدشمممممم، اینو نگم می میرم
تو رشته های مهندسی کمترین ضریب پذیرش مال کامپیوتره، یه چیزی حدود چهار درصد
- که خب در برابر %19 مواد، %15 مکانیک، %12 برق، %10 عمران و %5 صنایع، بد جور کمه -
و فکر می کنم تعداد درس ها برای آزمون هم، جزء بیشترین هاست، حدود 15، 16 تا.
حالا اینکه که اصولا با 6 تا سوال از هر درس، که اونم معلوم نیست از کجاشون میارن و همیشه هم توشون غلط داره،
اطلاعات و آمادگی جماعت رو نمی شه سنجید؛ بماند، که معضل مرز پر گهره.
خلاصه اش اینکه، افتادم تو فکر فول ادمیشن دانشگاه های بورکینافاسو!
دیگه هم اینکه تا اردیبهشت، فقط فیلم، کتاب، موزیک، دوچرخه.
هما
3:28 PM
یا ایها الذین ریدینگ هیر؛
تا می توانید برایمان دعا کنید
که
سه روز آتی، بس خفن دیسناک می باشد.
هما
12:04 AM