قطعه گم شده



شد صد و چهل و پنج ساعت
که جز این، چیزی نمی گوشم

هما



 


تو بهار را دوست داری، من پاییز را،
اگر تو چند گام به جلو بیایی و
من چند گام عقب بنشینم،
در تابستان گرم و بلند؛
به هم می رسیم.


Shander Petovi

هما



 







دلم تنگ رفته
برای عسل هم

دیگه اینجا که می تونم
از اون لبخند های احمقانه نزنم،
مواظب این بغض لعنتی نباشم،
خودم باشم،
و نگم، نگران نباش، خوبم!

خ و ب
ن ی س ت م

هما



 


دور مضحکی ست نازنین.
دوری که تکرارش رواست!

عصر یک شنبه، من؛

ایران زمین، حافظ نفیس؛

پاییز ویوالدی، اواخر آذر ماه به گمانم؛

حافظ نفیس، تکه ای از احساسم،
که جا می گذارمش در صفحه نخست کتاب،
و یک هما نستعلیق با آن مد کشیده اش!

حافظ نفیس، بهترین کاغذ کادو؛
عزیزی که راهی غربت است،
مهرآباد- که هنوز نمی دانم آخر دنیاست یا اولش! -
و دیگر،
دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی ....


ایام خوش آن بود که با دوست به سر شد
باقی اش را چه نامیده اند؟ بی حاصلی و بی خبری؟!
نه.
باقی، تنگی دل است و دلتنگی.


یادم بماند.
بیست و دو نه هشتاد و چهار،
فراچغندر نیز، جمع آپاچی های مجرد را،
به طرز غمناکی ترک کرد.
به قول پرستو، هما مانده یکه و یالقوز!


راستی چرا همه عروسی ها تو آذرن؟!

هما



 


کجاست بام بلندی
و نردبان بلندی؟
که بر شود و بماند بلند بر سر دنيا
و بر شوی و بمانی بر آن و نعره برآری:
" هوای باغ نکرديم و دور باغ گذشت "


- منصور اوجی -

هما



 








دیگر، چهارشنبه ها را دوست ندارم.

از دانشکده و دکتر شروع می شود،
تمامیتم را می شکنم، بغض تلخ را فرو می دهم،
لبخند می زنم - که خیال کند؛ دخترک بی عقل با احساسش، حالا، بهتر است. -
آخرین رد پاهای سال نحس 83 را پاک می کنم.
برای گفتنش ماه ها انتظار کشیده ام و امروز؛
دینی را که بر گردنم داشت؛ می پردازمش، با شرم.

عصر ، پر می شود از نام تو و من.
سکوت است و باز سکوت.
و شهرزاد،
که بارها شنیده است صدای بلند سکوتم را.
اما این بار مهمان ناخوانده اش، با آهنگی، دل از کف برده.

شب، صدای بی رمق پگاه است که
بهانهء دیازپام شبانه ام را کامل می کند.
می گوید : مشکل ما آدم ها این است که
چشم هایمان، زود به تاریکی عادت می کند
.
از یافتن گمشدهء اش می گوید و از
رفتنش بی هیچ رسیدنی.
و از خواستن هایی که در این دیار اجدادی، محکومند.


نیمه شب است،خوابیده ام.
آن سو تر اما، دخترکی؛
غرق تنهایی و تردید، تا صبح زار زده است،
نبودن عزیزش را.

.
.
.
.

حالا چهارشنبه ها پر است از
پارک ملت، شاطر عباس، آرامگاه بوعلی.
بغض، فراموشی، بهت، مکث.
الفت، مشق های مهربانی و شور.
هما، شهرزاد، پگاه.
و تو که نیستی.



دیگر، چهارشنبه ها را دوست ندارم.

هما



 

 

Home
Email


Favourite  Blogs



Archive

May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007

 



 





Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com