به سلامت دارش
دل کندن و رفتن، سخته
و اگه اونی که می مونه؛ تو باشی، سخت تر.
تو این سال ها، خیلیا رفتن.
از استاد ها ؛ هم کلاسی های مدرسه و دانشکده؛
دختر عمه، پسر دایی و.... گرفته تا برادرزاده سهیلا جون!
رفتن خیلی هاشون آزاردهنده نیست.
گه گداری، یادآوری یه خاطره، علیرغم شیرین یا تلخ بودنش،
با یه لبخند، ختم به خیر می شه!
اما وقتی، سهم این خاطره های مشترک اونقدر زیاده
که وقتی میره، حس می کنی یه تیکه از خودت نیست.
دیگه مزه اش گسه.
بالاخره ساره هم رفت.
مدت ها بود برای رفتن کسی، این طوری زار نزده بودم!
و شیک تر از همه، اون وسط، لبخند های ملیحانه علی بود!
رفت
.
.
ولی بی شک همین رفتن هاست
که بودن ها رو خاطره انگیز می کنه.
سبز باشی دخترک.
هما
12:41 AM

این، تحقیقا چشم انداز اتاق منه.
هما
7:04 PM
بی هیچ کاستی به یاد می آورم،
همه آنچه را که سعی کردی از یاد ببری.
تلاش مذبوحانه ایست!
لعنت به این حافظه
با اراده، دلتنگت می شوم؛ آگاهانه!
لعنت به این مکاشفه
می دوم پی خرابهء
پل های ریخته و جام های شکسته و نوبت عاشقی!
لعنت به این دل
دست می کشم بر جوهر خشکیده نوشته ها؛
بر خط هایی که نشان عاشقی می دانستمشان!
لعنت به این هق هق شبانه
به
من
تو
این فاصله ...
پ.ن : مازوخیسم گرفتنی است؟!
هما
12:00 AM
یادش بخیر
چقدر با اون تلفن سفیده، زنگ زدم به اون خانوم بلونده
و کارتمو شارژ کردم و گرفتم دو صفر یک....
هفته پیش؛ تلفن سفیده افتاد ... شکست!چقدر تو و تلفن سفیده و خانوم بلونده رو دوست داشتم....
امروز؛ آگهی همون خانوم بلونده رو دیوار بود !
تو خوبی اون وقت؟!
هما
12:33 AM