خدمت جناب آقاي خدا، دامت برکاته:
خيلييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي بي انصافي عزيز
به جون خودت اين رسمش نيستا، خودتم خوب مي دوني که نيست.
قرارمون اين بود؟!
تو که مي دونستي دستام خاليه، من که ديگه چيزي براي از دست دادن نداشتم
تو که ديده بودي با بال شکسته پرواز مي کنم، من که جاي زخم هاشو نشونت داده بودم
تو که گفته بودي هستی، من که باورم شده بود
آخه بي انصاف، تو که خودت آتيش رو خاکستر کردي، حالا انبر گرفتي دستت، خاکسترها رو مياري رو، گر بگيرن که چي؟
قربونت برم، اصلا" مگه ناي درد کشيدني مونده که مي خواي امتحان کني؟
هما
8:57 PM
از اون جايي که قرار نيست همش بيام اينجا غر بزنم، تلگرافي عرض کنم که:
اوضاع خوبه، در واقع بهتر از اونيه که انتظارشو داشتم.
سمينارمو هفته پيش دفاع کردم، به قول آقاي استاد دفاع، بيست رو زدم!
و اينکه جفنگي و صميميت جمع الان مون رو دوست دارم، خيلي متعادلم کرده.
هما
11:32 PM
18 مهرماه هشتاد و شش، مشهد
نوشتم واژه ها را تاب تسلي، سيه پوشي را توان نشان داغ و سرود را فرصت سرايش سوگ نيست
و خواستم صبور باشد و محکم
آرام تر از هميشه نگاهم کرد...
هما
8:48 PM
دیدی یه آهنگ هایی بعد یه عالمه گوش نکردنشون، هنوز هم ته ته ته دلتو می لرزونن، بی تابت می کنن، برت می گردونن به سال های دور، به عطر نرگس و هوای بارون ؟
دیدی یه آهنگ هایی چنگ می زنن به اون تار های پوسیده ای که محکم نگهشون داشتی؟
دیدی آهنگه که هیییییی ری پلی می شه، چشات گر می گیره، یه بغض گنده میاد و تو ی این روزهات گم می شه بین اون همه یاد؟
د
ی
د
ی
؟
بعد من از دیروز همش هی دارم پرت می شم به اون قدیما...
هما
1:54 PM
دلم برا این جا تنگ شده هزار تا
هما
8:52 AM
حالا دیگه وقتی یه روزی، یه جایی، یه کسی می گه مشهد دلم می لرزه.
کیارستمی، بهساز طب، کنفرانس بینایی ماشین، مجله عکس و کاریکاتور، جزوه دلداری 30 دی، بلیط قطار 8 بهمن، جا غرق زشک نما، زبی، شاندیز، کتاب فروشی امام، پارک ملت، فازی، هندونه، ویونای نفتی، نغندر، پارکینگ دانشکده...
و n+1 جا و حس و یاد دیگه که زیگماشون اینه که حس غریبی دارم.
وقتی خواسته باشی به جایی متعلق نشی و بشی؛ وقتی تلاش کنی هیچ رد پایی تو دلت باقی نمونه و بمونه؛ وقتی سعی کنی که هیچ اسمی خاص نشه و بشه، وقتی مرز های محکمت، آروم و ظریف کمرنگ بشن....
فردوسی هم میره تو لیست تربیت، سمپاد، بوعلی، زاگرس، متانت.
می شه از همون نوع مالکیت ها که دوستش دارم؛ از اونایی که هیچ کس بهت نداده و هیچ کسی هم نمی توته ازت بگیرتش. از همون لعنتی های دوست داشتنی.
اما این قسمت لعنتی اش این بار قوی تره، خیلی هم قوی تره!
خسته ام، به همون آستانه انفجاری رسیده ام
دوشنبه بر می گردم ( یا می رم؟! )
هما
12:11 PM
بیست و چهار اردی بهشتساعت '07:40 صبح – دستشویی
فکر می کنم اگه الان مثل دیروز؛ ساعتم یهویی باز بشه و بیفته - خب طبیعتا اینجا دیگه قابل بازیافت نیست!- چقدر غصه می خورم، چون خیلی دوستش دارم.
ساعت "0001:'07:40 صبح – دستشویی
شاید هم کمتر از 0.001 ثانیه بعدش، یه صدا میاد و فقط حس می کنم روی مچم خیلی خالیه! بعععععله، ساعتم باز می شه و می افته تو همون سوراخ غیر قابل بازیافت! فاضلاب مشهد حالا یه چیز باارزش داره!
شوکه می شم! فقط همین. فاصله بین فکر من و اتفاق افتادنش اونقدر کم بود که نمی کشم! هی گاد جون؛ خواستی بگی خیلی باحالی؟!
ساعت '07:43 صبح – اتاقم
در بالکن بازه، باد میاد، عجله دارم، می دوم طرف در اتاق، در کمد یهو باز می شه، با شقیقه چپ می رم تو در! بددددددددددد می رم ها! ضعف؛ درد؛ ورم .... ساعت 8 تحویل پروژه دارم، می دوم طرف دانشکده...
ساعت '08:03 صبح – دانشکده
پرینتر رنگیه شارژش تموم می شه! پروژهه که دیشب تا 4:30 براش بیدار بودم، پررررررررررر!
..
...
....
تو این فاصله اون قدر اتفاق ریز و درشت گس و تلخ و بد می افته که جهت عدم حال گرفتگی بی خیالشون می شم!
ساعت '08:58 شب – ماشین آقای مشکلی نیست
نگهبان، کارت خوابگاه می خواد، ندارم. کارت دانشجویی هم! شاکی می شه. می گه منو پیاده کنن و خودشون از دانشگاه برن بیرون! (البته مسلما نه این قدر مودبانه!) سه تایی مون توهین در حد بی نهایت رو به خاطر مهمون ناخونده دانشگاه نادیده می گیریم ....
بیست و پنج اردی بهشتبه خواب، دکتر مغز و اعصاب، سی تی اسکن، تلفن های روی اعصاب و صد البته دو نقطه O،|،( یت از مرام خیلی زیاد یه آشنا می گذره.
هی جماعت! چه جوری آه کشیدین که این طوری شد؟!
هما
12:32 AM